اعدامی کم آمد- داستانی از انقلاب مشروطه

ميرزا ابوالقاسم ضياء العلما متولد ۱۳۰۳ قمري فرزند حاجي ميرزا يوسف شمس العلما دهخوارقاني و برادر كوچك ميرزا ابوالحسن شمس العلما از مشروطه خواهان تبريز بود و براي ترويج مشروطيت در سال ۱۳۲۴ قمري روزنامه هفتگي به نام «اسلاميه» با چاپ سنگي در تبريز تاسيس و منتشر كرد. وي مانند بيشتر افراد خانواده خود جواني با سواد [بود] و به زبان خارجي نيز آشنا بوده است.
در سال ۱۳۳۰ قمري كه روس هاي تزاري وارد تبريز شدند و شهر را اشغال كردند چند نفر از افراد سرشناس را كه هواخواه مشروطه بودند دستگير كردند. از آن جمله يكي هم ضياء العلما و هفت نفر ديگر- كه يكي از آنان حاجي ميرزاعلي آقاي ثقه الاسلام شهيد بود- كه بلافاصله آنان را در روز عاشورا به دار كشيدند.
معروف است هنگامي كه روس ها ضياء العلما را گرفته و به همراه خود مي بردند، مادرش برادر خود حاجي محمد قليخان را به همراه او فرستاد كه پسرش تنها نماند. روس ها دستور داشتند كه هشت نفر از روشنفكران تبريز را با اسامي مشخص به دار بزنند. در اين حيص و بيص نفر هشتم با تردستي فرار كرد. هنگام شمارش افراد، روس ها ديدند كه عده هفت نفر است، در صورتي كه آنها دستور اعدام هشت نفر را داشتند.
حاجي محمد قليخان را كه نزديك آنها ايستاده و ناظر اعمالشان بود نفر هشتم محسوب كرده، به عوض شخص فراري به دار زدند.

گل سرخ

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد

و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن

تا همون‌جا منزلگاه تو باشه

گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،

سرزمین وسیع و پهناوری بود

پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم

رو به خدا کرد و گفت:

خدایا منو همین‌جا قرار بده

خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛

گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم

خدا گفت:

نه همین که گفتم

گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی

چرا با من این کار رو کردی

کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود

ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی

رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت

زیبایی و برق رنگ آبی

دل گل رو با خودش برد

گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام

خدایا من و همین‌جا پایین بزار

خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست

گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری

تو دل منو گل آفریدی

شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی

چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی

خدا گفت همین که گفتم؛

و کره زمین همچنان می‌چرخید

گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد

دلش گرفته بود

خسته شده بود

دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد

به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.

دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه

دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود

دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه

ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا

گل پیش خودش فکر کرد و گفت

عجب جایی چقدر اینجا سبزه

سبز مثل برگهام

مثل ساقه‌ام

حتما اینجا جای منه

خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم

آره بابا جای من اینجاست

گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود

عاشق‌تر از گذشته

رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری

تو همین رو می‌خواستی

خدایا منو اینجا قرارم بده

زود باش دیگه طاقت ندارم

خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست

جای دیگه‌ای رو انتخاب کن

گل گریه کرد و گفت:

خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی

من گلم دل منو نشکن

خدایا من با تو قهر می‌کنم

خودت برام جایی پیدا کن

تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی

خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟

گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.

خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.

گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت

و ندید که خدا او را کجا گذاشت.

گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد

آروم چشماش رو باز کرد

تا چشماش رو باز کرد

دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش

گل خیلی تشنه بود

تشنه تشنه

با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد

با آب چشماشو شست

وقتی چشماش بازتر شد

دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد

داره گل رو نگاه می‌کنه

گل اطرافشو نگاه کرد

خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک

توی خونه یه پیرمرد تنها

پیر مرد خدا رو شکر کرد

که گلی زیبا توی خونش در اومده

گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن

گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:

خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی

من لیاقتم این بود

یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم

این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی

خدا گفت:

اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود

جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه

تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی

گل گفت‌:

خوب اون سرزمین آبی چی بود

خدا گفت:

اون قسمت دریا بود

دریا پر آبه

آب شور

تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی

گل گفت خدایا

اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟

خدا گفت:

اسم اون سرزمین جنگله

جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست

تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری

وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری

تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی

گل گفت:

اینجا کجاست

خدا گفت:

اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه

آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ...

گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی

چرا اونجاها رو به من نشون دادی

خدا گفت:

همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم

اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی

من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی

اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد

من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم

صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست

اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا

تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا

اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد

اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن

حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم

گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست

همتون زیبا هستین و زیبا

گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون

اما یه چیزی روی گل مونده بود

رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.

سرخ سرخ.

پر از عشق

یکی بود یکی نبود.یا یکی نبود یکی بود.به هر حال مطمئنم اون یکی که بود یا اونی که

نبود منو تو نبودیم یه دختر جوون تو یه اتفاق چشماشو از دست داده بود. نا امید از

زندگی به زندگی ادامه می داد مادرش هر روز صبح می بردش پارک و دختره تنها

می نشست روی یه نیمکت و تا ظهرهمونجا بود تا که مادرش بیاد دنبالش چند روز بعد

با یه پسـره آشنا شد.دخـتره خیلی خوشگل بود ولی چشاش هیچ نــــوری نداشت پسره

هر روز میومد با دختره حرف می زد تا به جایی رسیدن که دختره از منو تو هم به زندگی

امیدوارتر شده بود و قرار ازدواج گذاشتن تا روزی که یه نفر حاظر شد چشمشو به

دختره بده . بعد از عمل چشمای دختره خوبه خوب شد و بازم رفت پارک و روی همون

نیمکت نشست. پسره که اومد دنیا رو تو سر دختر زدن . اون نا بینا بود . کسی که امیدو

به زندگی این دختر آورد نا بینا بود.دختره خیلی بهش بر خورد . آروم از جاش بلند شد و

رفت . پسره خیلی آروم گفت تو که وفا نداشتی حالام که یواشکی داری می ری که من

نفهمم پس حد اقل مراقب چشام باش.

 هستن کسایی که حاضرن از زندگیشونو به خاطر کسی که دوسش دارن بگذرن.

کسایی که هنوز عشقو با خود خواهی و غرور اشتباه نگرفتن. نمی خوان به هر قیمتی

عشقشون فقط مال خودشون باشه حتی اگه طرف واقعاً رنج بکشه.

عشق خود خواهی نیست.

باهم بودن


در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.

 وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.

 ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارها ی دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.

 دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.

 و این چنین توانستند زنده بمانند.

 درس اخلاقی : بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.

عشق به همسر

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت . بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند .
فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی ؟
سردار پاسخ داد : ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود .
فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهی کرد ؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد !
فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید ، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسری کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود ؟
همسر سردار گفت : راستش را بخواهی ، من به هیچ چیز توجه نکردم .
سردار با تعجب پرسید : پس حواست کجا بود ؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند !

اعضای گروه نودونه

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آوردو ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کردکه چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛او فقط تا حد توان کار می کرد!!!پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند

تقدیم به همه پدرها

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد

بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود.

پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی.

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست

از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . .

بچه زرنگ -طنز

دو پسربچه ۱۳ و ۱۴ ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمیشود ، برای سرکیسه کردنشان ، ابتدا به پسربچه ۱۳ ساله که خیلی هفت خط بود گفت: «من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک میکنم.» پسربچه ی ۱۳ ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی درآورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسربچه ۱۴ ساله رفت و گفت: «تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الان به ابلیس یک سکه میدهی؟» پسربچه ۱۴ ساله که برعکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ۵۰ سنتی درآورد و آنرا به شیطان داد! مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ۵۰ سنتی از پسرک ساده دل ، به سراغ پسرک ۱۳ ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید ، سر پسرک خالی کرد وبعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسرک ساده دل آمد و وقتی دید او اشک میریزد علت را پرسید که پسرک گفت: «با آن ۵۰ سنت باید برای مادر مریضم دارو میخریدم.»
پسرک ۱۳ ساله خندید و گفت: «غصه نخور ، من ۳ تا سکه ۵۰ سنتی دارم که دو تا را میدهم به تو.»
پسرک ساده دل گفت: «تو که پول نداشتی!»
پسرک زرنگ خندید و گفت: «گاهی میتوان جیب شیطان را هم زد!»

داستانی آموزنده از کوروش کبیر

دعای کوروش

روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :

خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…!

پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!

فرمودند : چه باید می گفتم؟

یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم…

دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !

پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم…

عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !

پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم…

وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند…

تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!

کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد :

من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر

گردم واقدام نمایم؟!

پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است…